گنجشک و خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.  سرنجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت.وخدا لب به سخن گشود:که با من بگو از ان چه سنگینی سینه ی توست.  گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم  ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟  وسنگینی بغض راه بر کلامش بست و دیگر هیچ نگفت. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.  خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را وازگون کند.انگاه تو از کمین گاه پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.  خدا گفت:وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد!گریه

/ 32 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیوا در دنیای شکلک ها

شما با افتخار لینک شدین ........وب جالب دارین

بهنام

چشم دیگران چشمی است که ما را ورشکست میکند اگر همه بغیر از خودم کور بودند من نه به خانه باشکوه احتیاج داشتم نه به مبل عالی . . .

بهنام

[تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب]

...

سلام،مرسي از اينيكه فراموشم نكردي و ممنون از اينكه دركم ميكني و بهم دلگرمي ميدي ممنونم

...

نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند . پيشاپيش نوروز مبارك

بهنام

دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان . . . عید نوروز بر شما مبارک [گل]

مانی

دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود. می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهرم ودنیایم می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهدوتکرار. می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم. پارسایی از کنارم رد شد عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر..... از دست دادن . تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای. رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟ پارسا فرو

baran

سلام دوست خوبم خیلی جالب بود با اجازت لینکت کردم؛ دوباره بهم سر بزن[گل]

baran

سلام دوست خوبم خیلی جالب بود با اجازت لینکت کردم؛ دوباره بهم سر بزن[گل]

ندا

سلام طاعات و عبادات مقبول درگاه حق مینا جون خیلی زیبا بود اجازه ی لینک دارم؟