عشق...!

خانمی سه پیرمرد جلوی درب خانه اش دید  به انها گفت من شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید می توانید به داخل خانه بیاید تا به شما غذا دهم. پیرمردها گفتند:اگر همسرتان خانه نیستند می ایستیم تا ایشان بیایند . همسر زن بعد از شنیدن ماجرا گفت :برو دعوتشان کن بییایند داخل. بعد از دعوت یکی از ان سه گفت : ما هرسه با هم وارد نمی شویم.  خانم پرسید؟:چرا؟ یکی از انها در پاسخ گفت:من ثروتم ان یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید  کداممان  وارد خانه شود. بعد از شنیدن شوهرش گفت ثروت را دعوت کن شاید  خانمان کمی  با رونق شود . همسر در پاسخ گفت :چرا موفقیت نه؟ عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد. شوهرش گفت :برو و از عشق دعوت کن که بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان انها باشد . دو نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:من فقط عشق را دعوت کردم! یکی از انها در پاسخ گفت:اگر ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید  دو نفر دیگرمان  اینجا می ماند . ولی هرجا عشق برود ما هم اورا دنبال می کنیم. هرجا که عشق باشد موفقیت و ثروت هم هست!قلب

/ 3 نظر / 27 بازدید
ابوالخیر اربابی

قبل از هر چیز برایت آرزو می‌کنم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

سعیده

سلام مینا جون وبلاگ قشنگی داری. بنظرم همه عشقا با موفقیت نیست. به کلبه درویشم سر بزن خوشحال میشم.موفق باشی

آوا

سلام جالب بود [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]