mina
 
قالب وبلاگ

سلام

بعد از یک سال و خورده دارم اپ میکنم دلم برای اینجا تنگ شده بود

این مدت خیلی درگیر بودم

ممنون از همه pm های که برام گذاشته بودین

این که ادم بعد از مدت ها بره یجای قدیمی و ببینه یک سری منتظر حضورش بودن به ادم دلگرمی میده

لبخند

[ ۱۳٩٤/٦/٢ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.  سرنجام گنجشک روی شاخه ای از درختان دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت.وخدا لب به سخن گشود:که با من بگو از ان چه سنگینی سینه ی توست.  گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم  ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟  وسنگینی بغض راه بر کلامش بست و دیگر هیچ نگفت. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.  خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را وازگون کند.انگاه تو از کمین گاه پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.  خدا گفت:وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد!گریه

[ ۱۳٩۱/٤/٢٦ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

در روم باستان عده ای  غیبگو با عنوان  سیبیل ها جمع شدند و اینده امپراطوری روم را در نه کتاب نوشتند . سپس کتاب ها را به تیبریوی عرضه کردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است ؟ سیبیل ها گفتند یکصد سکه طلا . تیبریوس انها را  با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از کتاب هارا سوزاندند و بازگشتند و گفتند :قیمت همان صد سکه است ! تیبریوس خندید وگفت:چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم ؟ سیبیل ها سه جلد دیگر هم سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سکه است . تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد. اما اکنون او می توانست فقط قسمتی از اینده امپراطوریش را  بخواند .  می گویند:  قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیتها چانه نزنیم.

[ ۱۳٩۱/٤/٢٤ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

خانمی سه پیرمرد جلوی درب خانه اش دید  به انها گفت من شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید می توانید به داخل خانه بیاید تا به شما غذا دهم. پیرمردها گفتند:اگر همسرتان خانه نیستند می ایستیم تا ایشان بیایند . همسر زن بعد از شنیدن ماجرا گفت :برو دعوتشان کن بییایند داخل. بعد از دعوت یکی از ان سه گفت : ما هرسه با هم وارد نمی شویم.  خانم پرسید؟:چرا؟ یکی از انها در پاسخ گفت:من ثروتم ان یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید  کداممان  وارد خانه شود. بعد از شنیدن شوهرش گفت ثروت را دعوت کن شاید  خانمان کمی  با رونق شود . همسر در پاسخ گفت :چرا موفقیت نه؟ عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد. شوهرش گفت :برو و از عشق دعوت کن که بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان انها باشد . دو نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:من فقط عشق را دعوت کردم! یکی از انها در پاسخ گفت:اگر ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید  دو نفر دیگرمان  اینجا می ماند . ولی هرجا عشق برود ما هم اورا دنبال می کنیم. هرجا که عشق باشد موفقیت و ثروت هم هست!قلب

[ ۱۳٩۱/٤/٢٢ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از اب را به دست گرفت ان را بالا برد تا همه ببینند بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند :5گرم .100 گرم.150 گرم. ...     استاد گفت من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است.اما س.ال من این است:اگر من این لیوان اب را چند دقیقه همینطور نگه دارمچه اتفاقی می افتد ؟  شاگردان گفتند هیچ اتفاقی نمی افتد استاد پرسید اگر آن را چند ساعت همینطور نگه دارم چه؟    یکی از شاگردان گفت:دستتان کم کم  درد می گیرد     حق با توست حالا اگر  یک روز تمام ان را نگه دارم چه؟  شاگرد دیگری با جسارت تمام گفت :دستتان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرد وفلج می شوید ومطمعنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه ی شاگردان خندیدند .  استاد گفت :خیلی خوب است اما ایا  در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند :نه!  پس چه چیزی باعث درد عضلات می شود؟در عوض من چه کنم؟ شاگردان گیج شدند.یکی از انها گفت: لیوان را زمین بگذارید.  استاد گفت دقیقا  ! مشکلات زندگی هم مثل همین است .  اگر انهارا چند دقیقه در ذهن نگه دارید  اشکالی ندارد . اما مشکل زمانی به وجود می اید که تصمیم میگیریم مشکلاتمان را چه سبک و چه سنگین مدت ها در ذهن نگه داریم.متفکر

[ ۱۳٩۱/٤/٢۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

شما قطعا ارزشمندید!در ارزش خود حتی یک لحظه هم شک نکن اگر ارزشمند نبودی خداوند تو رو خلق نمی کرد حالا که فرصت زیستن را یافتی برای افزودن به ارزش خودت تلاش کن خصلت های خوبت رو قوی تر کن تا تمام احساس های خوب دنیا به سراغت بیان مهربون باش تا حتی سختی ها راهشون رو از تو جدا کنن بخشنده باش تا اسمون مال تو باشه

[ ۱۳٩٠/٤/٢ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

دوست داشتن یعنی ...



هیچ کس به اندازه ی دکتر شریعتی از دوست داشتن، زیبا نمی گوید...



دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!



باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!



سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!



توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

[ ۱۳٩٠/۳/٢٦ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

زندگی انقدر دلاویز است که خاطرات تلخ وشیرین انها مطلوب وخواستنی است حضرت علی(ع)                                                                                            برای زندگی فکر کنید اما غصه نخورید( دیل کارنگی)                                        اگر زندگی با تو سر ناسازگاری دارد تو با او سازش کن(اسپارت)                        یک روز زندگی به روشن بینی بهتر از صد سال عمر در تاریکی است(بودا)          همه ی انچه در زندگی اموختم در یک کلمه خلاصه می شود!می گذرد (رابرت فراست)

[ ۱۳٩٠/۳/٢۳ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

زندگی در صدف خویش گوهر ساختن است/در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

[ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

شاید روزی از کوچه ای بگذری و با خود بگویی این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بودلبخند

[ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

ادمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امدوز به ان می اندیشید

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

  اتش کوچکی که گرم می کند بهتر از اتش بزرگی است که می سوزاند

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

در ان لحظه هایی که هیچ  به فکر کسی نیستی 

برو تا ته اینه  بپرس از خودت کیستی                    

خودت را ببردور دور    در ان روز های نخست  همان جا که با اب وخاک  گل ادمی شددرست                          

بیا سنگ ریزه شویم    تنفس کنیم اب را  بدوشیم از اسمان   شبی شیر مهتاب را                           

چه خوب است در کوچه ها  به هم نان تعارف کنیم  سوار محبت شویم  وبا هم تصادف کنیم                           

وطرحی بریزیم که  شود کوچه ها رود حس  نپرسد کسی از شما  فقط ساعت وادرس...!؟

[ ۱۳۸٩/۱٠/۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

زندگی همان اتفاقی است که خودت موجبش می شوی سوال

[ ۱۳۸٩/۱٠/٤ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

زندگی حتی با عشق گمشده هم بهتر و زیباتر از زندگی بدون عشق استلبخند

[ ۱۳۸٩/۱٠/٤ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]

ensan shad tarine hameye afaride gan ast del haye matam zade har andaze ke bashand ghalb haye shad ziyadtar خندهhastan

[ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ beautifulmind ] [ نظرات () ]
........

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب